گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:27 توسط سلطان بانو
|

عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ، عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک تـرین حالت شکسته شده
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
بلکه ناتمام ماندن قشنگتـرین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت تـرین شرایط همدم تو باشد .
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ تـرین احساس زندگی است
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:26 توسط سلطان بانو
|

جواب فروغ من به تو خنديدم تقدیم به ...
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:28 توسط سلطان بانو
|

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند. نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟ دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟ خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد. خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد. خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای. اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم. ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:53 توسط سلطان بانو
|

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست . خدايا شکّم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما. خداوندا با من چنان كن كه در خور مقام پادشاهيت باشد نه در خور مقام پست دنيايي من . يا رب نظر تو برنگردد............. دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم. خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن . خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن . بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم . خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است . خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارند دوست داشته باشم. خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را. خدايا بر من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، دوستشان داشته باشه
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:18 توسط سلطان بانو
|

خدا همیشه همه چیز را درست انجام می دهد راه خدا همیشه بهترین است ، حتی اگر به نظر برسد که اشتباه است اگر از خدا چیزی خواستی و او به تو چیز دیگری داد به او اعتماد کن ...مطمئن باش که او همیشه به تو آن چیزی را می دهد که به آن نیاز داری
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:3 توسط سلطان بانو
|

درباره درخت بر اساس میوه اش قضاوت کنید نه براساس برگهایش
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:3 توسط سلطان بانو
|

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد ، نه در آنچه بدان می نگری .
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:58 توسط سلطان بانو
|

دیشب خیلی احساس تنهایی کردم ، با اینکه مطمئن بودم تنها نیستم . خیلی با خودم حرف زدم اونقدر که کلمه ها و واژه ها پیشم کم آوردن فهمیدم که بعضی وقتها لازمه بیخودی بخندم بیخودی گریه کنم یه جایی اونقدر بخندم که همه چشمها کوچیک بشن و ابروها یواش یواش پایین برن یه جایی اونقدر گریه کنم که همه چشمها باز بشن و ابروها یواش یواش بالا برن هیچ کس رو دورو برم نبینم ، بی پروا بخندم و گریه کنم انگار توی اتاق شب زده خلوت کردم شب هنگام فریاد زدم : آهای تنهایی !!! درست همین الان ممکنه کسی باشه که خیلی دوستت داره ، ولی نمی تونه بهت بگه یعنی نمی دونه چه جوری شروع کنه می ترسه همه چیز خراب بشه با خودش میگه نکنه اون اصلا به من فکر نمی کنه ؟ نکنه از من بدش میاد ؟ اصلا چه تاثیری روی اون میذارم ؟؟ آهای تنهایی !!!! خجالت نکش بذار زمان فاصله ها رو خجالت بده ، گریه نکن بذار خدا ذره ذره وجودتو خیس کنه ، نخند بذار صدف خوشبختی بخنده و مرواریدش برق بزنه آهای تنهایی !!!! وااااااااااااااااااوووووووو ، چه درس بزرگی بهم دادی . بعضی وقتها لازمه احساس تنهایی کنیم ... تنهایی یادمون میده همش پایین و نبینیم ، بالائی هم هست که مدام زمزمه میکنه " هیچ وقت تنها نیستی هیچ وقت "
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:33 توسط سلطان بانو
|

به این که ستارگان از جنس آتش اند شک کن . به حرکت خورشید تردید کن حقیقت را دروغ بشمار ولی هرگز به عشق من شک مکن
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:23 توسط سلطان بانو
|

Where love is , God is also هر کجا محبت باشد،خدا هم هست God is in your heart, yet you search for him in the wilderness خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی The nearer the soul is to God, the less its since the point nearest the circle is subject to the least motion.. disturbances هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد ، آشفتگی اش کمتر است زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره ، کمترین تکان را دارد Every happening, great and small is a parable whereby God speaks to us and the art of life is to get the message هر اتفاقی که می افتد ، چه کوچک و چه بزرگ ، وسیله ای است برای آنکه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست تقدیم به بهترینم ....؟
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:7 توسط سلطان بانو
|

نمیدونم چرا از هر جایی که شروع می کنم آخرش میرسم به خودت ...! اصلا از این موضوع ناراحت نیستما تازه خیلی هم کیف می کنم هر دفعه که میام بنویسم ... بخونم ... حرف بزنم ... گوش بدم ... یه جایی اون وسطا ناخودآگاه مسیرم عوض میشه نمیدونم چه رازی داره ! ولی تنها موضوع مهم واسه من اینه که ... هر جا باشم می دونم باز میرسم به خودت ! خدایا من خیلی خوشحالم چون می دونم همیشه تو ذهنم و تو قلبم حتی اگر من حواسم نباشه هستی من ...! خیلی خوشحالم خدا تقدیم به ....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:13 توسط سلطان بانو
|
