بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد ، نه در آنچه بدان می نگری
آه ! زندگی را این قدر جدی نگیر !
چون جدیت مرضی بزرگ است . و نه تنها یک ناخوشی بلکه خودکشی نیز ، است . در کل _ خوش طبع و بذله گو باش . زیرا شوخ طبعی تنها روش سرزنده ماندن است . زندگی بازیچه است . و زندگی را به اندازه مذهب و آیین بشناس . اگر می توانی حرکت و زندگی کن گویی که در رویا زندگی و حرکت میکنی . و شاهدی برای جهان بیکران باش ، سپس در عالم هستی جاری خواهی بود . در عالم نامتناهی جاری بمان ، تو رها هستی رها از خویش . ولی خواهی فهمید که جدیت تنها ، پوچ است . و بی معنی . و بی منطق . و تو هیچکس نیستی . خدایا ... بداده و
نداده و گرفته ات شکر که داده ات
نعمت و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان پروردگارا ... آبروی مرا به
توانگری نگه دار و شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر تا مبادا از
روی خواهان تو روزی بخواهم و از آفریده
های بد به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم و از کسی که
مرا از امکاناتی منع کرده بد گویی کنم پروردگارا ... همچون همیشه
لحظات تلخ تنهایی ام را با شیرینی یاد تو بر وفق مراد می سازم ... تویی که
توانم دادی که از بودنم بهترین بهره را ببرم ... و به من
آموختی که مشکلات را به جان خود بخرم ... ولی آیا این
من
... در این زندان
بزرگ خویشتن توانسته است بهترین بهره بودن را از آن خود سازد ؟ و در نبرد
مشکلات به آسودگی تن نبازد ؟ و همواره به
عشق ابدی تو نازد ؟ سخت است ...سخت ... بار الهی... دیگر " دوست
داشتن " نیکی " مهر " محبت " ... در جای خود
معنی نمی شود
... معبود من ... دامنی آلوده
دارم ولی در عوض دریایی از التماس و تضرع قلبم را تسکین می دهد ... خدایا ... " با تو بودن " پاک
بودن است ...مرا با خود همراه ساز ... و دمی از
یادت دور نساز
... خدایا ... بخشنده ای
کریم ... مهربانی و رحیم ... و باز هم این
منم
... بنده رو سیه
ات که
... همواره بر
درت میکوبم تا از بند مادیات رهایم سازی ... و به اصل خود
برسانی
... حیاتم را به
تو می سپارم و چشمانم را می بندم تا بدانی چه پرونده سیاهی دارم ... خدایا ...دستان
نیازمندمان را محتاج غیر از خود مکن ... الهی آمین ...
اینجا ...است و عزیز من است هر کجا که میروم در کنار من است روحم را با خود برد و همچنین دلم را درود بر تنها مروارید فروزان و درخشان اینجا ... است و مردمی نیک در اطرافمان هستند اینجا ... است و عزیز من است در رادمردی و شهامتش من سوخته ام و برای این می میرم ظاهر و باطنی نیک دارد ومردمی با احساس دارد و این عشق را با او فرا گرفتم عشق به وطن عشق به دوست داشتن عشق به .... اینجا ... من است عزیز من است تقدیم به وطنم منظورم ایران نیست منظور من ..بگذریم آدمهایی هست که از بیرون بیگناه جلوه می کنند ولی از درون غرض دارند چه چیز توی دنیا در حال اتفاق افتادنه ؟؟ حس میکنم من موجودی هستم که در حال عذاب دیدنم من از بیرون خونریزی میکنم و از درون گریه میکنم دوری تو من را نمیکشد هر چیزی که من را به تو ارتباط میداد ، تمام شد قطعشان کردم تمام شد حرفم فکر میکردم از سرم زیادی ولی فهمیدم که این منم که از سرت زیادم و تو کوچکتر از اونی هستی که من رو بازی بدی و من نعمت بزرگی بودم که از دست تو رفتم به زودي انشالله به همتون سر مي زنم به يادت همه عزيزانم خيلي دوستتون دارم از خودم بدم می آید هر وقت به تو می اندیشم و سختی های که در فراق تو کشیده ام و سببش تویی
تو را بیشتر از خودم دوست داشتم و با وجود اینکه صادق بودم از خودم می گذشتم و دلم میخواست که در نگاهم با ارزشتر بشی دلم می خواست کسی که مرا شنید ، قلب درد کشیده ام را احساس می کرد و نگوید که این چیزعادی است و زیاد پیش می آید مقصود و نیت از روز اول عیان است ، لازم نیست که مدتی طول بکشد ، می بایست دور میشدم و زندگیم را قبل از اینکه ببینمش ادامه بدهم ای کاش حرف مردم را گوش می دادم ، چرا ادامه دادم و بر چه اساسی، و من هر بار که اورا می بینم درد می کشم. عزیزانم از اینکه ازتون میخواهم دور بشم برام خیلی سخته ولی باور کنید همیشه به یادتون هستم برام دعا کنید آخرین پست بود می بایست دور می شدم دور.... شهر من ، من به تو می اندیشم ، نه به تنهایی خویش از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو می گیریم و تو را می خوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم براه می مانم تن من پاره ای از آن تن توست و قشنگترین شبهای پرستاره شب توست عزیزانم من برای مدت طولانی دیگه نمیتونم پست جدید بذارم از یک طرف خیلی خوشحالم که دارم میرم ولی از یک طرف ناراحت که میخواهم ترکتون کنم نمیدونم شاید هم برای همیشه فقط خدا میدونه برام دعا کنید ولی همیشه به یادتون هستم و خواهم بود دلم خیلی براتون تنگ میشه دوستتون دارم همه شما رو به خدا می سپارم در پناه حق باشید بدرود اگر من می توانستم ، می توانستم تو را فراموش می کردم و آزادانه زندگی میکردم اگر می توانستم گذشته ها رو برگردانم روزهای بازی های از یاد رفته به تو می گویم می توانم ولی نمی توانم نمی توانم تو را از قلب و چشمانم بردارم چه چیزی گذاشت که من با تو ملاقات کنم همه چیز را فراموش میکنم و فراموشم می کند دنیا با تو می شینم حرف می زنم ممکن است که نه گناه من باشد و نه گناه تو ممکن است که ما مثل یک بازی باشیم داستانمان به نام غربت نوشته شده و تا خورده بود خانه دیگر برایم جای امن خواب نیست من تو را میخواهم ای از نسل باد در به در با تو آشفتگی را دوست می دارم بیا ای زطوفان های ذهن خسته ام آشفته تر من سرو سامان نمیخواهم مرا هم با خودت ببر تا دروازه های شهر بی سامان ببر با تو من ابرم بیا چون باد در جانم بپیچ تا که بشتابم از این صحرا به صحرایی دیگر خانمانم را نمیخواهم حلال دیگران با تو راهی شوم روزی از این جا بی خبر بعد از این باید ببینی شوق چشمان مرا می چکد از چشم من ذوق هوای این سفر کوله باری بر نمیدارم از این ویران سرا مهربان عشق سبکبالم مرا به خودت ببر سلام دوستان عزیزم شرمنده تا یک مدت کوتاهی نمیتونم پست جدید بذارم و بهتون سر بزنم انشالله در فرصت مناسب پست جدید خواهم گذاشت فعلا از حضور خوب و مهربانتان مرخص می شوم و شما رو به خدا می سپارم در پناه حق باشید بدرود چیزهایی یاد گرفتم که دوست ندارم دیگه تو آن ها را بدانی چیزهای زیادی در دلم مانده ، که مرا حیران زده کرده و می ترساند زیادی عشقی که برای تو داشتم ، تمام شد ، من دیگر الان به جایی رسیده ام که از تو متنفرم چون که نمی دانم ، از بلایی که به سرم آورده من تو را چه کار کنم فقط چشمم و روحم نیست ، هر چه در وجودم است تو را صدا می زند تمام قلب ها صدای مرا شنیدند ، بجز تو ( که صدای مرا نمی شنوی ) الان فهمیدم که مرا چه شده ، و چه چیزی برای من باقی مانده ( آنچه باقی ماند ) که من در عشق تو تنها هستم و چرا همیشه تنها با خودم هستم تمام شد ، من دیگر الان به جایی رسیده ام که از تو متنفرم مرضیه جونم : به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ... به دلی دل بسپار که بسیار جای خالی برایت داشته باشد ... و دستی رو بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد از چه نگرانی ای عشق من این من به فکرم هم خطور نمی کند که در خیالم فراموش کنم حتی یا اگر بین ما چیزی بود بمیرد و نباشد ای عشق من آنکه بگذارد فراموش کنم آنچه که بین من و تو است سالها و روزهای زیادی است تو برای من اول و آخری اگر وارد زندگیم نمی شدی زندگیم از حرکت می ایستاد وآن را سپری نمی کردم این رویاهایی که مال من بود داشتن از دستم می رفتند و تو آمدی و آنها را برگرداندی من توانگرم. من به توانگری دیگران حسرت نمیخورم، به خدا رو میكنم، هدایت او را میجویم و
توانگر میشوم. دیگران نیز به توانگری من حسرت نمیخورند، به خدا رو میكنند و هدایت او را میجویند
و توانگر میشوند. چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری نه چنان شکست پستم که دوباره سر برآورم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من زمن هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ستاره ها نهفته در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من هوای گریه با من فکر کردم و بهتر دانستم که بخندم و اشک ها بسیار نازل شد و بسیار جاری شد و روزهایت مرا زیاد دلتنگ کرد نمی گویی که راهی نیست که در آن تو رو زیاد فراموش کنم و آه نگویم و آه آه .......... تمام آرزوها رفتند و من دیگر منتظر نخواهم ماند آتش رو خاموش کن ، کافی است آتش فراق دردناک است چون نمیتوانم بشنوم جمله ی که برگردی و اشک در چشمانم نیست نامت را چو بشنوم اشک می ریزم نامت را چو بشنوم اشک می ریزم .. چه اهمیتی برای تو دارد ؟ من زنده باشم یا مرده ، چه فرقی برای تو دارد که آن را از من می پرسی چه میخواهی به من بگویی ؟ اینی که تغییر می کند، برای آن واضح خواهد شد این که در برابر منست کیست ؟ او رو نمی شناسم ، برای او دیگر ترسی ندارم که رهایش کنم یا او مرا ناراحت کند چه میخواهی بشنوی ؟ یه خورده واژه هایی که روحت را راضی کند ؟ چه فایده دارد ، برو و به زندگیت برس از زخم دلم گذشت کردم خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی میکنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون
دارن تغییر میدن به این مسئله فکر کنین این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست دلم خیلی برایت تنگ شده نمیخواستم باهات خداحافظی کنم ولی تو درک نکردی ( نفهمیدی ) و رفتی و نخواستی که من را بشنوی و یا من تو را بشنوم ( حرفهای همدیگر ) من هنوز داشتم با تو حرف می زدم و به تو بگویم مرا چی شده است بر من سخت کردی ، نتونستم تو را درک کنم من چرا به وقتش هیچ حرفی به ذهنم نیامد وقتی گفتی خداحافظ چرا ساکت شدم ، مرا چه شد ؟؟ من چطور برای همیشه تو را گذاشتم بروی و در مورد تو بود که می گفتم از این دنیا فقط او را دارم اگر دست من بود ای عشق من تو را کنارم میخواستم و چیزی در قلبم ندارم ای کاش اینگونه درک کنی نه عشقم برایت عمرش پایان یافت و نه گفتم از هم جدا شویم تو خیال پردازی های که خلق کردی را ترک میکنی ( جدا می شوی ) نمیخواستم باهات خداحافظی کنم چیزی در میان ما شکست دیگر تمام شد ، بین من و تو چیزی شکست ازت نمی پرسم که چه کسی برد و چه کسی باخت درد من این است که در شب درد مرا فراموش کند فراموشی همراه من ، لحظات پشیمانی را آب کرد به چه کسی شکایت کنم درد قلبم را که مورد ظلم واقع شد ...! سخت است اگر نغمه در فراق تار دلش نگیرد اگر در وجودت ذره ای امید می دیدم برایت صبر می کردم و غیر قابل تحمل را تحمل می کردم ولی تو زده شدی چقدر از زده شدن می ترسم ملامت برایم آسانتر است و چه زیباست قهر کردن صدایم تو را ندا زد و نزدم آوایی باقی نگذاشت چیزی در بین ما به پایان رسید در ابتدا بعد از تو من چقدر می ترسم و کسی را باور ندارم شوق از کنارم می گذرد ، به آرامی فرار می کند چیزی در میان ما شکست بین من و تو چیزی شکست با بهانه و بی بهانه با من رو به رو می شود ( با من حرف می زند ) بر من ظاهر می شود و قصد فریبم را دارد از من عذرخواهی می کند و من هر اندازه که عذر بخواهد فراموش نمیکنم که در اوج غرورم مرا کشته بود دیگه فایده ندارد که او را به خاطر آنچه که بر سر من آورده ببخشم اگر بیاید و از من طلب بخشش کند و یا دستانم را ببوسد از امروز به بعد چگونه از خودم راضی شوم که به کسی که دستش را بر من بلند کرد برگردم نمیتوانم ساده بگیرم و آن را به خاطر چیزی ببخشم کسی که اشتباهی کرد باید حساب پس دهد اصولا کسی که کرامتش یک بار جریحه دار شد حقشه که صدبار جریحه دار بشه دیر گاهی ست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام اگر آینه زمن بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام کاش می شد روی خط سرنوشت هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی . میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن فرشته ی تو فرشته ی او فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ...... من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم عاشق همه ی مردم دنیا .........
خواهش مي کنم به من بگو حالت چه طوراست
دلم برايت تنگ شده است آيا دل تو براي من تنگ شده است
دلیلی ندارد که به تو بگویم چه قدر دلم برایت تنگ شده است
هر روز عشقم به تو بیشتر می شود
خوب می دانی که حتی اگر از من دور باشی
قلبم به همراه توست
به من بگو دوری از من چگونه گذشت
هنوز کنار در خانه ام نشستی و انتظارم را می کشی
و یا اینکه هنگامیکه در خانه ام به روی تو بسته شد
قلب تو نیز همراه با کلیدش قفل شد
به سوی تو بر خواهم گشت حتی یک لحظه نیز درنگ نخواهم کرد
من هیچ وقت برای دیدن کسانی که دوستشان دارم دیر نخواهم کرد
نمی توانم برایت تعریف کنم
نمی توانم تعریف کنم که دوریت چه به روزگار من آورد
تو در تمام قلب و وجود من حک شده ای
تو هر روز در بین چشمانم زنده می شوی
هر وقت که دلم برای تو تنگ می شود احساس می کنم
که مانند دختر بچه ای هستم که به دنبال تو می دوم
Or your face as you were leaving
You always smile
But in your eyes your sorrow shows
Yes it shows
No I can’t forget tomorrow
When I think of all my sorrows
When I had you there but then I let you go
And now it’s only fair that I should let you know
What you should know
I can’t live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
Can’t live
If living is without you
can’t give,
I can’t give anymore
Well, I can’t forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that’s just the way this story goes,
You always smile
But in your eyes your sorrow shows
Yes it shows
can’t live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
Can’t live
If living is without you
I can’t live,
I can’t give anymore
مگر من اولی رو فراموش کردم که دومی رو فراموش کنم
روزهای با
تو بودن را نوشت...
سرنوشت ,
ننوشت
گر نوشت ,
بد نوشت
اما باور کن
نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
| Design By : Pars Skin |


