تبليغاتX
با تو حکایتی دگر...

با تو حکایتی دگر...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

هنوز دلم می سوزد از آنکه به وقت رفتنت تو را نبوسیدم . وقتی تو رفتی و ساعتی بعد نگاهت را بی فروغ و دستهایت را سردتر از زمستان دیدم ، در خود شکستم . من به تو نیاز دارم ،........!

گمگشته من در مرزهایی دور از دلتنگی پرسه می زند ، اما افسوس که تردید من دریایی است بیکران که موجهایش حاصل سیل اشکی است در غروبهای دلتنگی . 

دوستت دارم عزیزم .......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:40 توسط سلطان بانو |

نه از آغاز ، چنین رسمی بود و نه فرجام ،چنان خواهد شد که کسی جز تو ، تو را دریابد تو در این راه رسیدن به خودت ، تنهایی ظلمتی  هست ، اگر چشم از کوچه یاری ، بردار و فراموش کن این ، کهنه خیال نور فانوس رفیقی ، که تو را دریابد !

دست یاری ، که بکوبد در را پرده از پنجره ها بگیرد ، قفل را بگشاید کوله بارت بردار دست تنهایی خود را تو بگیر و از آئینه بپرس منزل روشن  خورشید، کجاست ؟

شوق دریا اگرت هست ، روان باید بود ورنه ، در حسرت همراهی رودی ، به زمین خواهی  شد مقصد از شوق رسیدن ، خالیست راه سر شار امید و بدان ، که  امروز منتظر فردایی ست که تو دیروز ، در امید وصالش بودی بهترین لحظه راهی شدنت ، اکنون است لحظه را دریابیم

باور روز ، برای گذر از شب ، کافیست و از آغاز ، چنان رسمی بود که سرانجام ، چنین خواهد شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 13:44 توسط سلطان بانو |

عاشق بودن توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است دانستن آن است که دیگری نیز آن چه که بوده باقی نمی ماند و تغییر آرام آرام او را دگرگون می کند .

عاشق بودن ، بخشیدن تا سر حد فقر است والاترین هدیه ها بین دوستان ، اعتماد است و درک متقابل این دو ارمغان عشق اند عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است . تنها در طلب لبخندی کوچک

عاشق بودن دیدن نه تنها با چشم که با دل است پرورش بینشی در ژرفای احساس خود و دیگری است داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است .

عاشق بودن ، فدا کردن خود به تمامی است .

آماده تا بگویی :

اینک من دوستت دارم بسیار و بسیار ندای تمام وجودم نه اینکه هر دم به رنگی در آیی و هر روز نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبی ها ظلمت کمبود هایت را بپوشاند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:28 توسط سلطان بانو |

می خوانم برای دلتنگی هایت ، می خوانم برای یکرنگی هایت ،  و در آن دم که نفس های خورشید به شماره می افتد ، می آسایم درپناه سایه بان دستانت در نور دیدن این راه چیزی شبیه سنگ ساخت ، از من و ما آسمان خستگی ها اشک ریخت جای باران و ما چترهای بسته ، هنوز انتظار می کشیدم بارانی شدن را و در آخرین نقطه ی هستی پا نهاده بر سنگی سست و لرزان همچو آویزی بر پرتگاه زمان .... می خوانم برای یکرنگی ات برای چشمان نجیب بارانی ات که در لحظه ی سقوط ، تا همیشه دستاویز نفس های کند ما بود ....... 

تقدیم به دوستان خوبم فهیمه و ژاله و ........؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:14 توسط سلطان بانو |

پروردگارا مرا به عنصر صلح و آرامش خود بدل کن :

ترس کجاست ، زمانی که من حامل عشق هستم

نفرت کجاست ، زمانی که من حامل بخشش هستم

از هم کسیختگی کجاست ، زمانی که من حامل یکپارچگی هستم 

شک و تردید کجاست ، زمانی که من حامل ایمان هستم

اشتباه کجاست ، زمانی که من حامل حقیقت هستم

نومیدی کجاست ، زمانی که من حامل امید هستم  

غم واندوه کجاست ، زمانی که من حامل شادی هستم

تاریکی کجاست ، زمانی که من حامل نور هستم

***     ****    ***

ای روح برتر ، در راستای آرام شدن درک شدن ، دوست داشته شدن از طرف دیگران یاریم کن .

بیش از حد تلاش نکنم ، بلکه پیشقدم باشم در آرامش بخشیدن ، درک کردن و عشق ورزیدن .

زیرا که این چنین است :

بدهم که دریافت کنم ،

ببخشم که بخشوده شوم ،

بمیرم که دوباره زنده شوم ،

و زندگی جاودان را زندگی کنم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:46 توسط سلطان بانو |

صدای پای تنهایی از کوچه پس کوچه های غربت به گوش می رسد و حکایت از طلوع غم می کند . من هم در زاویه پنهان روح خویش نشسته ام اما دستهایم در جستجوی محبت به آسمان رفته اند . پس تو به رسم عهد و وفایی که با من بسته ای این لحظات را آفتابی کن ، لحظاتی که همیشه آنها را از پشت شیشه مبهم دیده ام .

 

تقدیم به دوست خوبم فهیمه جونم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:30 توسط سلطان بانو |

پروردگارا ! من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک ، با قلبی آکنده از درد ، با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است از این دنیای تیره و تار به تو پناه آورده ام .

پروردگارا ! یاریم ده نگذار در باتلاق دنیا فرو روم .دلم برایت تنگ است دستهایم را بگیر !

یاد تو در همه شبهای من می درخشد . وقتی به افقهای روبه رو نگاه می کنم نور تو را می بینم که حتی گمنام ترین قسمت های زمین را روشن کرده است .

هر گاه قلبت از تبعیض به ستوه آمد ، به کوهستان برو و خدا رو فریاد کن ....هنوز هم جای امیدواری هست ؟! پاسخت را زدوتر از آن چه فکر می کنی می دهد که ......آری هست ! ! ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:21 توسط سلطان بانو |

من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس من ، من شنیدم که هزار بار می گفتی : دوستت دارم !

من احساس کردم کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و.....تابستان شدم !

من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم .....

من ....

این فلسفه بیدار شدن از خواب ، عجیب مرا اذیت می کند !!!

تقدیم به ....؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:2 توسط سلطان بانو |

اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد می دادم .

اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم و می توانستم پیشرفت و ترقی تو را که بعید و دور به نظر برسد زودتر ببینم .

اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در آسمان ها را به تو یاد می دادم .

اگر بال داشتم تو را از خاک ، آتش و باران ، محافظت می کردم و نمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی .

اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه می داشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم .

اما همین طور که می بینی من فرشته نیستم که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمی توانم .

بنابراین برای همه این آرزوها فقط می توانم دعا کنم با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:4 توسط سلطان بانو |

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:54 توسط سلطان بانو |

زندگی به من آموخت که زیستن زیباست ، اما چگونه زیستن زیباتر است .

زندگی به من آموخت که برای زیستن باید عاشق بود و برای عاشق بودن باید ایثار کرد .

برای ایثار کردن باید از خود گذشت و برای از خود گذشتن باید آگاه بود .

و برای آگاه بودن باید عمیقا دید و خواند و نوشت تا حق را شناخت و برای شناخت حق باید سراپا چشم بود و گوش بود و احساس ، تا بتوان به یگانگی روح بشر دست یافت ، حس کرد عاشق شد .

عاشق همه چیز و همه کس ساده و بی پیرایه تا بتوان زیبا زیست .

خدای من ! پاکم کن تا تو را با انجام کارهای که به من سپرده یی ستایش کنم .

تقدیم به .....؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:22 توسط سلطان بانو |

خسته از این همه دیوار خسته از این روزهای هر روز تکرار خسته از همیشه درشب نشستن . کمی ضرباهنگ دلم را آرام تر کن تا آنجا که فاصله ای نباشید میان دستهای من و تو .تا آنجا که بدانم نگاهت را هنوز از من نگرفته ای . من دلم می گیرد وقتی دستهای مهربانت را گم کرده باشم من دلم می گیرد وقتی دیگر از پشت پنجره های عشق نگاهم نکنی . ای مهربانم ! می دانم هنوز که در پوست شب زندانی ام . می توانم به مهر تو ایمان داشته باشم . کمی آفتابی ام کن ، بگذار نگاهت کنم تنها در توست که زیبایی به فریبایی می ارزد .

تقدیم می کنم به خواهران عزیزم زهرا و فریده و رحیمه و دوستم خوبم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:11 توسط سلطان بانو |

پروردگارا ! به دستهایم که خالیست از محبت ،نظری بینداز !بنگر که چگونه در ناتوانی مانده ام . ای دانای بی نیاز ! هر جا که باشم نام تو را بر لب دارم و یاد تو در دلم غوغا می کند .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:59 توسط سلطان بانو |

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت : دستانش گرمای مرا دارند به آسمان گفتم :پاکی ات را به من بده گفت : چشمانش پاکی مرا دارند . از دشت سبزی زندگی اش را خواستم گفت : زندگی ات سبزتر از اوست . از دریا بزرگی و آرامش خواستم گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم .به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت ُ چشمان پاکت ُ سبزی زندگی ات ُبزرگی آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز........این .....بگیر نترس می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم !

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:46 توسط سلطان بانو |

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:10 توسط سلطان بانو |

همه رفتن کسی دورو ورم نیست     چونین بی کس شدن در باورم نیست

نگار من رفتی تو از کنار من    وای از من این دل بیقرار من

رحمی کنه خدا به روزگار من    دل نگرانم  که زیادت برم

نمی ره این غصه دیگه از سرم    یادم بمون ای مهربون

          یه وقت نشی نامهربون

همه رفتن کسی با ما نموندش  کسی خط دل مارو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو   همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

شبا که ،تنها،توی ،راهی   محو نگاه اون ستاره هایی

یادت باشه که یارت یک گوشه ای نشسته تو تنهایی   حرفات همه اش حرف از دوستت دارم

          چشات می گفت دلت گرفتارم بود

یادم بمون یه وقت نرم ز یادت     یادت باشه ،یادت باشه کی بود که هی عشق ونشون می دادت

شبا که،تنها،توی ،راهی

محو نگاه اون ستاره هایی

یادت باشه که یارت

یه گوشه ای نشسته تو تنهایی

دل نگرانم که زیادت برم

نمی ره این قصه دیگه از سرم

یادم بمون ای مهربون

یه وقت نشی نامهربون

             تقدیم به ......؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:56 توسط سلطان بانو |

بچه

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:22 توسط سلطان بانو |

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم وبیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود وپذیرفته نمی شود .

 

                                                         جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 14:48 توسط سلطان بانو |

گر حال تو همچنین من آشفته خراب است         گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است

                                    ای وای به حال هر دوی ما

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 14:35 توسط سلطان بانو |