تبليغاتX
با تو حکایتی دگر...

با تو حکایتی دگر...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

روزی سر بر خواهم آورد ،از لابه لای ابرهای سر درگم وبی نشان ، و اوج را حس خواهم کرد اوج وجود ، اوج هستی و ....

من یک زمینی ام پاهایم گرما و سرمای زمین را حس کرده اند ، گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند و گاه گاهی سبزه با طراوتش ، آرامش را برایم به ارمغان آورده است . همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام ، و هماره او را در آغوش می فشارم ، تا این که روزی برسد که با او یکی شوم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:33 توسط سلطان بانو |

کمکم کن راهروی خوبی باشم . نه تند بروم نه آهسته ، درست در کنار تو .

کمکم کن پرنده خوبی باشم .نه بالا پرواز کنم ، نه پایین ، درست در کنار تو .

کمکم کن یاد بگیرم چطور به چشمانت نگاه کنم که نه اشک های مرا ببینی و نه عشق درون چشم هایم را .

کمکم کن چطور به رویا فرو بروم نه واقعی ، نه دورغ ، درست در رویا .

کمکم کن چطور قایقران خوبی باشم . نه به راست بروم نه به چپ ، درست به طرف هدف .

کمکم کن یک دوست واقعی باشم ، درست مثل تو ......

 

تقدیم به بهترین دوستانم فهیمه جون و ...........؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:12 توسط سلطان بانو |

خدایا ذهنم پریشان است قلبم بیقرار است

افکارم شوریده اند و درمانده ام پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم طوفان می خوابد ... و آرامش تو حکم فرما می شود .

 

خدایا ! اگر صلاح تو بر من در سوختن من است می سوزم . ولی اگر غیر از این است و آنها مرا به اختیار خود می سوزانند .

من به همه آنها لعنت می فرستم و این لعنت را از ته قلب برای اجرا به تو تقدیم می کنم .....و بازم میگم .....خدایا شکرت ....با همه سختی ها .....با همه غم ها .....با همه بغض ها ....شگفتا ! وقتی بود نبود نمیدیدم ، وقتی می خواند نمی شنیدم ، وقتی دیدم که نبود ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:28 توسط سلطان بانو |

خدایا ! جسم من دشتی است ......که بذر نیکی در آن می کارم و با نام تو آن را آبیاری می کنم تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید .

خدایا ! چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم فقط می دانم .......که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من بر گیری خواهم مرد .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:17 توسط سلطان بانو |

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج " ما " می برد ؟

اگر" تو " نبودی ، سلام را که به لبخند پاسخش می داد ؟ نگاه منتظرم ، راه بر نگاه که می بست ؟ زپشت پنجره ، چشمان من که را می جست ؟

اگر " تو " نبودی ، کدام واژه به لب های من گره می خورد ؟ سرای خاطره ام ،راز دار که می بود ؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد ؟ سفر به یاد که ، آغاز می توانستم ؟ اگر تو نبودی ، فضای خاطره ام ، عطر یاد که را داشت ؟ کدام واژه به جای " تو " ورد لب می شد ؟

اگر " تو " نبودی ، دل غمدیده را چه کس می برد ؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد ؟ کدام شرم نجیبانه ، آتشم می زد ؟ کدام بغض غریبانه ، گریه سر می داد ؟

اگر " تو " نبودی ، به شوق که ، آغاز می توانستم ؟ به کوی که ، پرواز می توانستم ؟ تو را به جان سپیده ، تو را به جان سوسن و شبنم تو را به ساقه گندم ، تو را به سوره مریم تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا تو را به بارش باران ، تو را به آبی دریا تو را به پاکی کوثر ، تو را به عمر شبنم بی تاب تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب تو را به جان شقایق ، تو را به لاله تب دار تو را به گرمی آتش ، تو را به لحظه دیدار تو را به تقدیمهق هق آرام وو بی صدا سوگند بمان .

بمان که گر تو بمانی ، بهار خواهد ماند بمان که گر تو بمانی ، هزار خواهد خواند بمان بهانه بودن ، بمان سرودن بمان امید شکستن که گر " تو " بمانی دوباره خواهم ماند ، دوباره خواهم ماند

برای باور  فردا ، شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا ، سلام خواهم داد بمان ، که گر تو بمانی امید خواهد ماند .

تقدیم به عزیزانم رحیمه ، فریده ، زهرا و فهیمه و ........؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:54 توسط سلطان بانو |