چشم من به تو یک چشم من بدور حالا تو میروی حالا تو در عبور از من که مانده ام تنها تر از خودت مثل جزیره ای متروک و سوت و کور افتاده گوشه ای من پرت نیستم تنها شبیه تو کوهی که پر غرور تنها نشسته ای تنها نشسته ام اما درون من یک آتش شرور هی شعله می کشد آتشفشانم گرچه به زعم تو آرامم و صبور حالا به هر جهت باید که بگذری ......
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:7 توسط سلطان بانو
|

نمی دانم تو میدانی ؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده سراپای وجودم از فراقت آب گردیده
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:15 توسط سلطان بانو
|

مادر بهتر آنکه بوسه ات را به سنگی بخشیده بودی تا به گونه ی من آه مادر ! اگر پرنده ای به دنیا می آوردی در گرمای آغوشت پناه می گرفت اگر درختی به دنیا می آوردی از آوای ترانه ات به سبزی می گرایید برگ هایش ولی اکنون که انسان به دنیا آوردی تنهای تنها مانده ای ای نازنین آه چه تلخ است انسان زاده شدن وقتی که انسان را برادری جز دشنه نیست ......
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:12 توسط سلطان بانو
|

مادرتا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود خودم را از تو دور کرده ام ، با این وجود توجه و عشق تو هنوز در دلم برپاست تو سر پناه من هستی که مرا از گزند ها و آسیب ها حفظ می کنی من از دیوار ها می گذرم و پرواز می کنم و تمام کار هایی را که باید ، انجام می دهم تا در پناه تو باشم شاید من یاغی و سر کش باشم اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سر شار است من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم ، مادر لبخندی که هر گره ای را باز می کند برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم اما بعد از طوفان های کوچک این آرامش است که پا بر جا خواهد ماند . تقدیم به مادر عزیزم خیلی دوستت دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:59 توسط سلطان بانو
|

لحظه دیدارت نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی درعالم دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های ! نپرشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدارت نزدیک است تقدیم به بهترینم خیلی دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:47 توسط سلطان بانو
|

همیشه با تو هستم حتی اگر از من دور باشی عشقت در قلب من وجود دارد همیشه با تو هستم همیشه در قلب و فکر من هستی و هیچ وقت فراموشت نمی کنم همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی با توام همیشه شور و شوق وجودت را دارم عزیزم همیشه چشمانم تو را صدا می زند حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد باز هم تنها به تو نیاز دارم عزیزم همیشه با تو هستم قلب من وجود من همراه توست ای گرانمایه ترین عشق هر چقدر از من دور باشی به قلب من نزدیک هستی ای گذشته و آینده من ای زیباترین اتفاق زندگیم همیشه مشتاق دیدنت هستم عزیزم همیشه چشمانم اسم تو را صدا می زند حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد باز هم تنها به تو محتاج هستم عزیزم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:18 توسط سلطان بانو
|

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی که من از موج ،هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم ؟
تو کیستی که من اینگونه بی تابم ؟
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:49 توسط سلطان بانو
|

آن گاه که خورشید بر آسمان وجودت تابناک شود آن گاه که ابرهای تیره از قله های سترگ وجودت رخت بربندند آن گاه خود را خواهی یافت آن گاه که شبنم شادی بر گونه ات بغلتد خود را خواهی یافت خود را خواهی یافت آن گاه که توفان باور ، ذره ذره وجودت را در بر گیرد خود را خواهی یافت آن گاه که در آیینه بنگری و هر آن چه را جز خود توست در آن نمی بینی وآن چه می بینی باور است و بس ، آن گاه خود را خواهی یافت همان گونه که ماه افق را باور دارد همان گونه که خورشید درخشش را و همان گونه که گل رایحه را و همان گونه که زمستان آواز باران را باور دارد آری خود را خواهی یافت زودتر از آن که ستارگان در چشمان وجودت بدرخشد خود را خواهی یافت باورت این باشد و بس
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:7 توسط سلطان بانو
|
