تبليغاتX
با تو حکایتی دگر...

با تو حکایتی دگر...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

ترا در آب باید دید و معنای تو را در واژه های ناب

 

جهان تار است در چشمی که غافل باشد از چشمت

 

نگاهت را مگیر از من

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:17 توسط سلطان بانو |

ای صمیمی ! ......ای دوست

 

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

 

دیدنت .....حتی از دور

 

آب بر آتش دل می پاشد

 

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

 

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

 

دل من لک زده است

 

گرمی دست تو را محتاجم

 

و دل من .....به نگاهی از دور

 

طفلکی می سازد

 

ای قدیمی ! .....ای خوب

 

تو مرا یاد کنی .....یا نکنی

 

من به یادت هستم

 

من صمیمانه به یادت هستم

 

دایم از خنده لبانت لبریز

 

دامنت پر گل باد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:35 توسط سلطان بانو |

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 20:55 توسط سلطان بانو |

به خود می پیچم از چون سنگ بودن

 

تهی از عشق و شور و رنگ بودن

 

خدایا ! روزنی ، نوری ، صدایی

 

تو و اینقدر بی آهنگ بودن ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط سلطان بانو |

گر با غم دوریت نسازم چه کنم

 

با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم

 

چون در نظرم فقط توی ماییه ناز

 

گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم

 

تقدیم می کنم به عزیزانم و تقدیم به ....من خیلی دوستتان دارم

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:33 توسط سلطان بانو |

زندگی فرصت بس کوتاهیست

 

تا بدانیم که مرگ

 

آخرین پرواز پرستوها نیست

 

مرگ هم حادثه ایست

 

مثل افتادن برگ

 

که بدانیم پس از خواب رمستانی خاک

 

نفس سبز بهاری جاریست

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:49 توسط سلطان بانو |