تبليغاتX
با تو حکایتی دگر...

با تو حکایتی دگر...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

خدایا !

 

شاید مرا دیگر فردایی نباشد .

 

پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم .

 

شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن

 

 آخر بمانم

 

و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم

 

که تو مرا برای خود آفریدی

 

زندگی را با نگاهی به من آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با

 

صداقت

 

بمن گفتی دنیا بی مهر است .

 

تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا

 

شکست

 

و در ملک تو از غیر تو بی نیاز گشتم

 

ای آنکه تولدم را به من بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت

 

بریزم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:31 توسط سلطان بانو |