خدایا ! شاید مرا دیگر فردایی نباشد . پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم . شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی زندگی را با نگاهی به من آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن گفتی دنیا بی مهر است . تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست و در ملک تو از غیر تو بی نیاز گشتم ای آنکه تولدم را به من بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم .
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:31 توسط سلطان بانو
|
