تبليغاتX
با تو حکایتی دگر ...

با تو حکایتی دگر ...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

نمی شناسمت !

ندیده ام تو را !

 

نه ، هیچ جا

تو کیستی ؟

 

چرا نمی رسد دلم به پای تو ! ؟

ولی تو هی سکوت می کنی ، فقط سکوت آه

 

تمام شب فقط شنیده ام

خدا خدای تو !

 

ولی هنوز هم دلم پر از ترانه می شود

و پلک پنجره عجیب می پرد برای تو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:3 توسط سلطان بانو |