چندیست که از خدا ، جدا مانده دلم
خاموش نشسته ، بی صدا مانده دلم
بد روز و شبی است بی فروغ رویت
بفروز خدا ! خدا ! خدا ! مانده دلم
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:34 توسط سلطان بانو
|

مادر تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که
موهایت تر شود
خودم را از تو دور کرده ام ، با این وجود توجه و عشق تو هنوز در دلم برپاست تو سر پناه من
هستی که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ می کنی من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم و
تمام کارهایی را که باید ، انجام می دهم تا در پناه تو باشم شایدمن یاغی و سرکش باشم اما می
دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشاراست
من منتظر لبخند پر غرور تو هستم ، مادر لبخندی که هر گره ای را باز می کند برای تمام
لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم اما بعد از طوفان های کوچک این آرامش است
که پابرجا خواهد ماند
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:32 توسط سلطان بانو
|
