تبليغاتX
با تو حکایتی دگر ... - تنهایی

با تو حکایتی دگر ...

کوتاه ترین لحظه بودن زندگی است

دیشب خیلی احساس تنهایی کردم ، با اینکه مطمئن بودم تنها نیستم . خیلی با خودم حرف زدم

اونقدر که کلمه ها و واژه ها پیشم کم آوردن فهمیدم که بعضی وقتها لازمه بیخودی بخندم بیخودی

گریه کنم  یه جایی اونقدر بخندم که همه چشمها کوچیک بشن و ابروها یواش یواش پایین برن 

یه جایی اونقدر گریه کنم که همه چشمها باز بشن و ابروها یواش یواش بالا برن  هیچ کس رو

دورو برم نبینم ، بی پروا بخندم و گریه کنم  انگار توی اتاق شب زده خلوت کردم  شب هنگام فریاد

زدم : آهای تنهایی !!! درست همین الان ممکنه کسی باشه که خیلی دوستت داره ، ولی نمی تونه

بهت بگه یعنی نمی دونه چه جوری شروع کنه می ترسه همه چیز خراب بشه با خودش میگه نکنه

اون اصلا به من فکر نمی کنه ؟ نکنه از من بدش میاد ؟ اصلا چه تاثیری روی اون میذارم ؟؟

آهای تنهایی !!!! خجالت نکش بذار زمان فاصله ها رو خجالت بده ، گریه نکن بذار خدا ذره ذره وجودتو

خیس کنه ، نخند بذار صدف خوشبختی بخنده و مرواریدش برق بزنه

آهای تنهایی !!!! وااااااااااااااااااوووووووو ، چه درس بزرگی بهم دادی . بعضی وقتها لازمه احساس تنهایی

کنیم ... تنهایی یادمون میده همش پایین و نبینیم ، بالائی هم هست که مدام زمزمه میکنه

" هیچ وقت تنها نیستی هیچ وقت "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:33 توسط سلطان بانو |